نمیدونم چرا ما باید هر سال دهه محرم یه دختر داشته باشیم که توی تب بسوزه!
نمیدونم چرا همیشه باید دست به دامن یکی از عزیزای کربلا بشم که تو رو خدا بچه م ... تبش خیلی بالاست ... نکنه تشنج ...
دیشب دیگه امونم بریده بود از بچه ای که توی تب داشت میسوخت ...
اینقدر شدید بود که دیگه جرات نمیکردم درجه بذارم!دستمال خیس رو که میذاشتم روی سینه ش لحظه بعد داغ شده بود!
داشتم دیوونه میشدم...خسته بودم چند شب بی خوابی البته کمکهای همسرجانم رو هم نمیشه نادیده بگیرم، بچه رو بغل میکرد و همین جور راه میبرد تا من یه کم دراز بکشم اما بچه مادر میخواست!
دست به دامن حضرت قمر بنی هاشم شدم ...
یاکاشف الکرب عن وجه الحسین ...
رووم نمیشد بگم تب بچه م رو بیاره پایین!آخه این روزا کربلا غوغاییه ...تب بچه ی من،اصلا ًخود بچه ی من،فدایی یکی از آقاراده هایی که این روز و شبا به یادشون به سینه میزنیم!
اما مادر که باشی تب بچه ت سخت ترین درد دنیاست ...
دل به دریا زدم و حضرت رو صدا زدم که اقا ببین این بچه لحظه ای آروم و قرار نداره!حتی نیم ساعت هم نمیتونه بخوابه بس که تنش داغه ...
تا 6 صبح ماجرا همین بود ...
من و همسرجان مرتب خانم فاطمه رو پاشویه میکردیم،بغل میکردیم راه میبردیم براش صلوات میفرستادیم،دعای نور میخوندیم،یا کاشف الکرب میخوندیم .... ساعت 6 دیگه بیهوش شدیم جغتمون
ساعت 10 که دست زدم به سینه ش دیدم داغ نیست،حتی گرم هم نبود!
شال و کلاه کردیم رفتیم مسجد برای عزاداری روز تاسوعا ....
بیچاره رباب ...........