چندوقتیه دلم میخواد در مورد بیست وپنج ماهگی بنویسم اما شروعش سخت بود!
دختر کمی تا قسمیت حرف گوش کنم یهو تبدیل شدهب ه موجودی با بهانه های مختلف برای گریه کردن و نق زدن و بهانه گرفتن!
سرشو میبره زیر مبل گیر میکنه گریه میکنه!
سوار دوچرخه میشه گیر میکنه به دیوار گریه میکنه
غذا میخواد گریه میکنه
غذا نمیخواد گریه میکنه
کلاً صدای گوش نواز(!) گریه ش خونه مون رو پر کرده!
دنبال دلیلش یه کم گشتم یکی که میگن به خاطر 2 سالگیه به قول یکی از دوستان دو سالگی وحستناک!
یکی هم علایق شدیدش به موبایل که وقتی بهش نمیدم بازم گریه میکنه و من اصلاً خوشم نمیاد دستش موبایل باشه!
یکی هم نبود باباش برای حدود 8-9 روز و اتراق ما در منزل پدری که حسابی دیگه اونجا لی لی به لالاش میذاشتن!اینقدر که هفته ی قبل که منزل پدرس مهمونی بود و خانوما و اقایون دو طبقه جدا بودند!همینکه یه لحظه بابام رو توی راه پله دید اینقدرررررررر گریه کرد تا رفت بغل بابام و تا آخر شب که داشتیم به زور از اونجا میومدیم همین که بابام میذاشتش زمین بازم گریــــــــــــــــــــــه ...
و دلیل آخر که به نظرم دلیل پررنگیه در اومدن دندونهای انتهاییشه که معلومه زیاد واسش اذیت میشه و بچه م حسابی درد میکشه!
اما در کنار همه ی این سختی ها یه عالمه شیرینی هم داره خب!
از هر کسی یه سری آداب و رسوم مذهبی یاد گرفته و با انجام دادنش دلمونو میبره!
جانماز رو عمود یا خلاف جهت قبله میندازه و نماز میخونه!
یا مثلاً اخر شب که زمان قران خوندنمونه و هر کدوممون قرآنمونو میگیریم دستمون و میخونیم،خانم خانمای ما هم یه قران میگیره دستش و با حالت کش دار بسم الله میگه یا قل هوالله رو دست و پا شکسته در حد یکی دو آیه میخونه یا دعای فرج رو قاطی پاتی میخونه یا تسبیح میگیره دستش و ...
کلاً وقتی در حال این کاراست بوس ه که حواله ش میشه بس که خوشمزه ست!
یکی هم علاقه ی شدیدش به کتابه!دیروز ساعت 5 صبح بی خوابی زده بود سرش و ما رو بیدار کرد!اونوخ نشسته داره واسه من قصه "حسنی و ماهی طلایی " رو میخونه! یا از توی کتاباش فرهنگ مصور رو که خیلی دوست داره باز میکنه و اسم حیوونا رو میگه و اونایی رو که نمیدونه ازم سوال میکنه ....
از جمله کارهای با نمک دیگه ش ارتباط زیادش با نینی آبجی و نی نی داداش ه!دیروز موقع غذا دادن بهشون(!) دیدم لباساشون رودر اورده که مامان بیا بشور لباساشون کثیف شده غذا ریخته رووش!یا به من میگه نینی داره گریه میکنم،میگم چشه؟میگه می می میخواد،خوابش میاد!میگم مگه هنوز می می میخوره؟مگه بزرگ نشده هنوز؟! که دیگه مکالمه ادامه پیدا نمیکنه چون دخترکم مشغول می می دادن به نی نی هاشه!
خودش هم همچنان شبها با می می میخوابه،بچه م هنوز بزرگ نشده:))
خوبه میخواستم ننویسم و اینقدررررررررر شد!