و دلم می لرزد
مثل برگی که می افتد ز درخت ...
لبریز میشوی از حس خواندن
صفحه ها را میپیمایی
شاید برسی به اوج
اما حیف!
امشب هیچ کدام برایت بال پرواز نمیشوند؛
شاید هم تو،
بالهایت را جایی در این دشت جا گذاشته ای؛
شاید هم
شاید هم ...
به یغما دادیشان
....
نازنین!
نمیخواهم ققنوسم شوی
میدانم
مدتهاست کسی در این دیار لایق سوختن مردی نیست
اما من،
مدتهاست رسم پرواز را فراموش کردهام!
امشب فقط دستانم را بگیر
قول میدهم که در اوج، ساکت بمانم تا سقوط نکنم....
پ.ن. 2 ساعتی هست نشستم و دارم بلاگ میخونم البته 4 ساعت صبح رو هم بهش اضافه باید کرد!
سیراب نمیشم هرچند شاید همه و همه سراب است که کویر تفتیدهی دلم برکهای میبیند برای رفع عطش ...
پ.ن.2. آی نید سام ... فور اسلیپینگ! مِی آی؟ (2:10 بامداد)
»Mrs. Shin ساعت 12:51 صبح روز یکشنبه 87 اردیبهشت 1