نزدیکای ظهر رسیدیم کربلا ...
شکر خدا هم هتل نجفمون نزدیک حرم بود و هم هتل کربلامون پشت حرم حضرت عباس و ایضاً جفتشون درجه یک و تمیز!
دیگه اینقدر خسته بودیم ، که تا اتاقا رو بهمون تحویل دادن ما رفتیم بالا و اول خانم فاطمه رو بردم حموم که داشت کپک میزد بچه م بس که عرق کرده بود و بعدش هم ناهار و خواب تا حدودای 4 که بریم برای زیارت!
و دقیقاً اونجا بود که معنی اون حرف رو فهمیدم،الهی هیچ جا توی دوراهی نمونی جز بین الحرمین که ندونی بری حرم حضرت عباس یا حرم امام حسین .... همسرجان گفت هر جا تو بگی و من گفتم بریم حضرت عباس اذن دخول حرم اقا رو بگیریم....
تنها باری که حرم یه کم خلوت بود همین دفعه بود، زیارتنامه داشتیم میخوندیم که یهو یادمون اومد نماز ظهر و عصر رو که نخوندیم،بدو بدو نماز خوندیم و قرار شد تا بعد از نماز خانم فاطمه با من بشه! یعنی تازه فهمیدم همسرجان چی میکشه با این فسقلی،اصلاًنفهمیدم چی خوندم!بس که وسط نماز مجبور بودم یا با دست بگیرمش یا با اشاره چشم و ابرو یا ... قبلش هم اینقدر غر زده بود که بابام رو میخوام انگار مثلاً باباش رو سالهاست ندیده،نگو وقتی پیش همسرجان هم بود مامانش رو میخواسته!!!!بعد از نماز مغرب و اعشا همسرجان گفت بریم حرم امام حسین،اما انگار هنوز بهمون اجازه نداده بودن،گفتم نه و برگشتیم هتل که ساعت 9.5 قرار بود ملیکا اینا رو توی خیمه گاه(مخیم) ببینیم ...
کلا ًتوی کربلا نیاز نداشتی برات روضه بخونن،همه چیز محیا بود برای دیدن هرچیز که تاحالا توی روضه ها شنیدی ... فکر اینکه اینجا تل زینیه ست و خانم از این جا داشتن قتلگاه رو نگاه میکردن و اینجا مکان تقریبی خیمه ها بوده و ....
اون شب دخترک خیلی خسته بود و مدام بهونه گیری میکرد،براش یه عروسک خریدیم که مثلاً با اینکه یه کم سر ذوق بیاد اما کار نیم ساعت بود فقط،دوباره گریه و زاری و ...اون شب هم نشد که بریم حرم امام حسین ... اونجا بود که گفتم یادم باشه به هرکی که بچه نداره بگم زودتر برن کربلا که بعدش خیلی سخت میشه!
رفتیم هتل و شام خوردیم و خوابیدیم که سه چهار بریم حرم آقامون امام حسین ...
خانم فاطمه رو توی خواب همسرجان بغل کرد و رفتیم سمت حرم ... دلم یه جوری بود! از بین الحرمین رد شدیم و رسیدیم دم کفشداری بس که غلغله بود شاید نیم ساعت قبل از نماز صبح رسیدم داخل!قرارمون بعد از نماز صبح دم حرم بود که برگردیم اما دلم توی حرم بود! بالاخره با هر دل کندنی بود اومدم بیرون که دیدم خانم فاطمه همچنان بغل همسرجان خوابه،به همسر گفتم میشه من برم بعد از طلوع آفتاب بیام هتل حالا که این خوابه،گفت باشه! برگشتم حرم و دیدم یه جمعیت عظیمی نشستن و سخنران و مداحی بود از طرف بعثه! خیلی چسبیــــــــــــــــــــــــــــــــد! مخصوصاً روضه ی حضرت مادر و لبیک یا حسین ها ی اخر مراسم ...
بعدش تند تند رفتم سمت هتل،توی راه هی یه کوچه رو اشتباهی میرفتم هی میدیدم نیست، دوباره میرفتم و دوباره برمیگشتم که بالاخره دست و پا شکسته از یکی سوال کردم و رسیدم هتل که ببینیم دختر و پدر در چه حالی هستن که دیدم هیشکی در رو باز نمیکنه! اومدم پایین،دیدم کلیدمون پایینه فهمیدم همسرجان هنوز نیومده! وقتی رسید دیدم هنوز دخترک خوابه و همسرجان هم همونجا توی مراسم بوده (من فکر کردم نیست و کلی توی همون مراسم دعاش کرده بودم)،این شد سومین خواب ِخوب دخترک!
دیگه از اون روز حرم فوق العاده شلوغ شده بود،فوق العاده! یعنی از نماز ظهر دیگه جا نبود توی حرم! پنج شنبه بود و خود عربها برای زیارت شب جمعه اومده بودن حرم، برای نماز مغرب و اعشا که رفتیم توی حرم که جا نبود هیچ،بین الحرمین و خیابونهای اطرافش هم پر بود! با هر زوری بود خودم رو رسوندم باب الراس و از اونجا پله برقی سوار شدم و رفتم بالا و نماز جماعت رو خوندیم یه نماز جماعت پر شکوه! دم اذان مغرب -یه تلویزیون بزرگ بود اونجاییکه بودیم و تمام حرم و بین الحرمین و ... رو نشون میداد- همه بلند شده بودن و با هم میگفتن یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین به ظهور الحجه .... یه دعاهایی مزه ش زیر زبونت میمونه،یکیش همین بود ....
بعدش با همسرجان دم کفشداری باب القبله قرار داشتیم،خانم فاطمه که بیهوش شده بود بغل باباش و باباش هم توی اون شلوغی نمیتونست بره کفشش رو بگیره!خلاصه که پابرهنه با هم رفتیم پشت تل زینیه مهر بخریم تا شاید اونجا یه کم خلوتتر بشه!در راه برگشت به هتل هم همسرجان نتونست چشم از زولبیا بامیه و باقلوا توی اون سینی های بزرگ برداره و یه نیم کیلو خرید تازه من یه عالمه غر زدم شد نیم کیلو!!!
ساعت 3 صبح با ملیکا اینا حرم قرار داشتیم،اونا روز آخرشون بود! دم اذان بود و جا پیدا نمیشد،رفتیم سمت ضریح که انگار همه برای نماز رفته بودن از اون ازدحام جمعیت خبری نبود، با ملیکا رفتیم سمت ضریح،دو رکعت نماز خوندیم زیر قبه و یهو یه صف جماعت پیدا کردیم که نشستیم تا اذان بشه و نماز بخونیم!
پنج شنبه و جمعه همسرجان با خانم فاطمه واقعا ًخسته شده بودن،چون شلوغ هم بود و مجبور بودیم زودتر بریم حرم اونا مجبور بودن ساعت بیشتری رو داخل حرم باشن و خانم فاطمه هم تا میتونست اینور و اون ور میدوید و همسرجان بیچاره هم دنبالش!!!
فکر کنم عصر جمعه بود که حس کردم الانه که همسر از خستگی از حال بره، زود برگشتیم هتل و صبح گفتم شما برو من هستم بعدش من میرم شما بمون!اینجوری اقلاً توی اتاق هرکاری بکنه دیگه مجبور نیستیم دنبالش بدوییم!
همسر جان رفت و دیدم چهار صبح برگشته،محدثه بدو بدو برو به نماز برسی! رفتم و اخرین نماز رو هم توی حرم خوندم،و زیارت وداع که واقعا ًچه وداع سختی بود ... یعنی فقط خودمو میکشوندم که از اون بهشت بیام بیرون ... آخر سر هم دم کفشداری با آقای کفشداری یه کم اوقات تلخی شد، دیگه دیر شده بود که برم حرم حضرت عباس برای وداع، رو به روی گنبد،دم اون ساعت بزرگه) وایستادم و وداع رو خوندم اومدم هتل که همسرجان بره این نیم ساعت آخر رو استفاده کنه!
چمدونها رو عصر قبلش داده بودیم به کاروان که توی فرودگاه بهمون تحویل بدن،ما یه چمدون(!) هم دم دستی داشتیم!اونو جمع و جور کردم و صبحانه خورده نخورده رفتیم سوار اتوبوس شدیم پیش به سوی کاظمین ...
دل کندن از کربلا واقعاً سخت بود ... الهی به زودی زود قسمت همه بشه!یعنی شنیدن کی بود مانند دیدن! قبلنا از خیلیا شنیده بودم هر کی بره کربلا عاشق میشه که بازم بره اما باورم نمیشد اینقدر حسش عمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق باشه ... اینقدر که دیشب به همسرجان میگفتم چقدر دلم کربلا میخواد،همسر میگفت بذار یه هفته بشه بعد! اما واقعاً دلم برای کربلا تنگ شده:(
توی کربلا هم باز هم تک تک اسمها رو نام بردم و دعا کردم و زیر قبه نماز خوندم و زیارت به نیابت از همه انجام دادم.... اونجا همه رو انگار میبینی!!!! حتی به بعضی چهره ها اینقدر دقیق میشدم که فکر میکردم نکنه واقعاً خودشونن!!!
خلاصه که دور حرم دویده ام،صف و مروه دیده ام،هیچ کجا برای من کرب و بلا نمیشود ....