اونایی که بچه کوچولو نزدیکشون بوده میدونن که بچه تا 4 ماه واقعا ًسخته!یه موجودی که هیچ کاری از دستش بر نمیاد جز گریه کردن و شیر خوردن (البته خوب شیرینی داره اما سختی ش میچربه) از 4،5 ماهگی به بعد یواش یواش خوب تر میشه!یاد میگیره چهاردست و پا بره لبخند با معنی میزنه به خیلی چیزا واکنش نشون میده و ... اما دیگه از 10،11 ماهگی به بعد وارد دنیای آدم بزرگا میشه!
حسابی فسقلی دلبری میکنه و مثل یه ادم بزرگ نیاز داره که باهاش ارتباط برقرار کنی!حرف بزنی باهاش بازی کنی با هم بخندید دنبال کنی و از دستت فرار کنه و با زبون بی زبونی حرفاش رو تفسیر کنی و وقتی دندونت درد میکنه سرش رو بذار روی لپت و .... و میشه گفت یه آیینه ی تمام قد از حرکات و رفتارت جلوی رووته!
سوپ رو با دستم باد میزنم که خنک بشه بعد بذارم دهنش اونم دقیقا ًهمین کار رو میکنه! لقمه براش میگیرم یکی رو میخوره یکی رو میذاره دهنم! سرم رو تکون میدم با شعری که داره از تلویزون پخش میشه،دیگه تا یه آهنگ میشنوه سرش رو تکون میده!
این روزا دستامونو بهم میدیم و با هم راه میریم ... به بابام میگم مادر و دختر داریم قدم میزنیم مزاحم نشید لطفاً و خانم فاطمه میخنده از اینکه اینقدر برای خودش بزرگ شده و به قول بابام شده "عسل"
پریشب که دندونم خیلی درد میکرد تا 3 خوابید اما بعد از 3 ول کن ماجرا نبود و یک سره شیر میخواست ازم! منم درد دندونم وحشتناک بود به باباش گفتم بیا بغلش کن بخوابونش! همین که رفت بغل باباش جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغهایی میکشید بنفش! تا اینکه اخر من تسلیم شدم و اومدیم سه تایی با هم ساعت 6 صبح صبحانه خوردیم و بعدش هم بالاخره بغل مامانش خوابید!