وبلاگتو باز كردم ...اين اهنگه بدجور ريختم به هم ..اومده بودم كلي شيطنت كنم اينم پريد...
ديدي اينجا هم شد مثل همون جاي قبلي...بي اهميت ِبي اهميت ...
روزگار قشنگيه ...
بزار شاد باشم با اينكه عصر جمعه است و يه كم فقط يه كم اضطراب سرنوشتت رو دارم ولي خب ....
يادته اون شب با نجمه (بي معرفت ) رفتيم مشير الممالك؟؟فال قهوه رو يادته ؟؟؟ شوخي شوخي جدي شدا ماشالله شما پناسيل بالايي داريد در مورد گرفتن شوخي و جدي با هم و اثر دادن اون ها در سرنوشت
تو ذهنمه يه حرف خوشگل بزنم اينم كه نمي ياد...بزار فكر كنم شايد اومد ! خوبيش اينه كه فهلنا وقت نميكني بيا و بخوني ...منم وقت دارم واسه پيدا كردن چند خط خوشگل