چرا عاقل کند کاري که باز آرد پشيماني!!!!
راستش را بگم؟
وقتي بعضي جاها يه ابيات نابي از صائب ميذارم و نسبت بهش بي مهري ميشه ديگه رغبت نميکنم شعر بنويسم – البته خاصيت شعر نگاري همينه- اما اينم فقط به خاطر تو!
زليخا ماند در حسرت که يوسف گشت زنداني... چرا عاقل کند کاري که باز آرد پشيماني؟!
صائب
زياد به کامنت ها امشبم توجه نکن.
بي خيال!
برآيند جمله 1 و 2 اين ميشه:
همه چيز از اونجايي شروع ميشه كه اعتمادها رو خودت با دست خودت پاره ميكني!
جالب بود!
اصلا من ميگم بعضي وقت ها بايد اعتماد ها را پاره کرد. با دست نشد با دندون! يا چه ميدونم با هر چيز ديگه...
البته دير و زود داره. خدا کنه دير نشه...
اين دو جمله اولت را من نميدونم در چه موردي بوده و برا چي نوشتي اما بدجور رو ذهنم راه ميره. هي يه جرفايي مياد که بگم باز بي خيال ميشم...
اصلا ربطي هم نداره ها! همون بهتر که نگم...
راست ميگه توي اين 4-5 سال خيلي باهام راه اومده ...قدم به قدم!
چراآدما همش دنبال يکي اند که باهاشون راه بياد؟
چرا نميخوايم يه بار لذت راه اومدن با يکي را تجربه کنيم؟
خودخواهيم. هر کي بيشتر باهامون راه بياد بيشتر دوستش داريم.
هر کي دوستمون داشته باشه مي خوايم که بيشتر باهامون راه بياد.
اما وقتي يکي دوستمون داره و يه کم باهامون راه نيومد(چون دوستمون داره) ديگه ما دوستش نداريم!
خودخواهيم.
سلام
ابتدائا عاشقيتان مبارک !
بعضي وقت ها آدم حريم شکني ميکنه چون ميخواد آزادي را تجربه کنه. نتيجش بعدا معلوم ميشه...
بعضي وقت ها آدم حريم هارا پاره ميکنه. اونم با دست خودش. نميدونم واسه چي. اما نتيجش از همون موقع معلومه...