• وبلاگ : به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
  • يادداشت : وقتي اديسون هم ناز ميكند!!!
  • نظرات : 1 خصوصي ، 21 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت
    پرده ي خلوت اينغمکده بالا زد و رفت
    کنج تنهايي ما را به خيالي خوش کرد
    خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت
    درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد
    آتش شوق درين جان شکيبا زد و رفت
    خرمن سوخته ي ما به چه کارش مي خورد
    که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
    رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نکرد
    چه دلي داشت خدايا که به دريا زد و رفت
    بود ايا که ز ديوانه ي خود ياد کند
    آن که زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت
    سايه آن چشم سيه با تو چه مي گفت که دوش
    عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت

    پاسخ

    شعر قشنگي بود مخصوصا ًوقتي با آهنگش يادم مياد!ممنونم