...
خوب دارم فك ميكنم مگه چيه...
كاش مي شد با محبت خانه ساخت
يك اطاقش را به مرواريد داد
كاش مي شد آسمان مهر را
خانه كرد و به گل خورشيد داد
كاش مي شد در سكوت دشت شب
ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد دست قطره هايش را گرفت
تا بهار آرزوها پر كشيد
كاش مي شد از ميان ژاله ها
جرعه اي از مهرباني را چشيد
در جواب خوب ها جان هديه داد
سختي و نا مهرباني را نديد
كاش مي شد سرزمين عشق را
در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك
عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس
تا طلوع سرخ گل پرواز كرد