ايستادي بالاي چاه. گفتي مرا مي شناسي؟ خودم را ديدم و گفتم آري.... به من بال دادي!
مرا رها کردي در ميان چاه. چاه خودم ...چاه انانيت.
ومن فرو مي افتم به سرعت عمرم!
و تو مشتاق مي نگريستي که کي بال خواهم گشود؟ کي از سقوط فروخواهم ايستاد و کي پرواز خواهم کرد تا لب چاه ...
تا دوباره مرا در دستهايت بگيري....
تا دوباره بيارمم در آغوشت.
انا عرضنا الامانت علي السموات والارض فابين ان يحملنها واشفقن منها و حملها الانسان...