سلام
دیروز برای بار سوم دخترکم رو بردم دکتر بس که شبش نخوابید بچه م و نه میتونست نفس بکشه نه شیر بخوره اما دکتر هرچی نگاه کرد و ریه ش رو گوش داد گفت فقط حساسیت ه باید ببینید توی خونه به چی حساسیت میده!!!
بهش دکتر شربت دیفین هیدرامین دادفمنم کلی خوشحال که شب میخوابیم
اما دخترکم 12 شب تا 6 صبح هر 1 ساعت بیدار شد از 6 صبح هم کاملاً بیدار!!!!الان تازه خوابید امیدوارم لااقل 1 ساعت بخوابه
این روزا هر وقت بهش نگاه میکنم عظمت خدا بیشتر و بیشتر میاد جلوی چشمم...دخترکم اسباب بازیهاش رو دستش میگیره،یه کم سینه خیز میره به طرف هدفش،میتونه 360 درجه دور خودش بچرخه،شست پاش رو کاملاً میکنه توی دهنش و ... یه عالمه کارهای جالب که 6 ماه قبل اصلاً بلد نبود!
الان موقع شیرخوردن باید به زور نگهش دارم که از دستم در نره .... بعضی وقتها زاویه مون میشه 90 درجه موقع شیرخوردن ...
پریشبها آقای همسر تا 1 داشت یه فیلمی میدید ما هم داشتیم با دخترکمون مراسم بخواب بلند شو شیر بخور رو اجرا میکردیم!اومدم پیشش توی اتاق میگم پارسال که 2 تایی با هم بودیم سر شب خواب بودی الان که میتونی بیای کنار ما بشینی میای توی یه اتاق دیگه میشینی فیلم میبینی ... واقعاً اگه به نداشتیم من هیچ وقت نمیتونستم آقای همسر رو وادار کنم تا 12 شب بیدار باشه،این موجود نازنین عجیب موجود قدرتمندیه!
دیروز دکتر بهم گفت باید دندون عقلم رو بکشم!به آقای همسر میگم،میگه اونوخ بی عقل میشی که،منم پر رو پر رو میگم اشکال نداره تازه هم کفو میشیم:)))) -آقایون یادتون باشه با خانمها شوخی نکنید که تووش بمونید-
خیلی دوست دارم اول رجب بریم مشهد، شما هم دعا کنید مامان و بابام می با بچه سخته اما دلم میخواد دیگه ... تا یار که را خواهد و ...
برم که ناهار نخورده جینگیلم بیدار شد:دی
»Mrs. Shin ساعت 2:9 عصر روز سه شنبه 26 اردیبهشت 91
سلام به همه
اول از همه میلاد حضرت زهرا مبارک،مخصوصاً به خانمهای عزیز و گرامی ...
دوم هم که ما حسابی از 5 شنبه تا حالا مشغول مهمونی رفتن بودیم با این فسقلی!5 شنبه که خونه ی خاله معصومه بودیم و کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خوش گذشت بهمون!واقعاً وقتی جایی هستم که خانم فاطمه آرومه و بغل 2 نفر دیگه هم میره و سرخوشه کلی اون شبش انرژی دارم ....شبش هم از اونجا رفمی خونه ی مامان آقای همسر
جمعه هم رفتیم دیدن مامان بزرگم،سال قبل بابابزرگم هم بود .... چقدر عمر زود میگذره!
دیروز هم که عقد عموی خانم فاطمه جونم بود،انشالله خوشبخت بشن ...
عروس خانم که از حالا به بعد میشه جاری م یه غمی توی رفتارش بود که شب آقای همسر تصدیق میکرد حرفم رو!با اینکه هر دوشون زندگی دومشون بود اما برادرشوهرم خیلی سرخوش تر بود حالا شاید هم مرد بود و کمتر نشون میداد ... البته اون بنده خدا همسرش 9 سال قبل فوت کرده بود باطلاق دادن خیلی فرق میکرد حتماً دیگه ... دعاکنید برای خوشبختی شون
شب به آقای همسر میگم خیلی باید مراقب زندگیمون باشیم ،واقعاً خوب زندگی کردن سخته...
امروز هم از صبح با دخترکم مشغول بازی کردن هستیم تا اینکه ظهر دقیقاً 10 دقیقه خوابید و گذاشت من لباسها رو جمع و جور کنم و ماشین لباسشویی رو روشن کنم و ..
الان هم نیم ساعتی هست خوابیده من تند تند غذا خوردم و نماز خوندم و رخت ها رو پهن کردم و الان اومدم یه گرد و خاکی از وبلاگم بتکونم!
کجایی جووووووووووووونی که یادت بخیر! صبح تا وقتی آقای همسر میومد نهایتاً فکر میکردم که شام چی درست کنم و بقیه ش بی خیالی بود:))))
ما که هنوز کادوی روز زن نگرفتیم البته قرار گذاشتیم با آقای همسر که من پول کادوی اونو،اونم پول کادوی منو بذاریم روی هم و یه دوربین درست و حسابی بخریم،البته همیشه بهش هم گفتم از اینکه کادوی روز زن یا تولد بشه یه وسیله ی خونه بدم میاد اما چون اینو خیلی احتیاج داریم دیگه چشم پوشی میکنم از خواسته م:دی
دیروز واسه محضر، خانم فاطمه رو نبردیم و گذاشتیم پیش مامانم،یهو مامانم زنگ زد که این بچه هیچ جوره ساکت نمیشه!بنده خدا برده بودتش توی حیاط تا ما برسیم یه کم ارووم گرفته بود!یهو منو دید چنان هق هقی کرد که نگوووووووووووووووو -جدیدنا وقتی میخوام برم بیرون متوجه میشم که میفهمه!- یه کم شیر خورد و یه 5 دقیقه ای خوابید بعدش چنان خوشحال و سرخوش بود که دلم نیومددیگه بذارمش خونه،یه 2 ساعتی با خودمون بردیمش توی مهمونی،اما از اول تا اخر مشغول نق زدن بود اما یا بغل باباش بود یا بغل عمه ش!
من برم که الان دیگه جینگول مامان بیدار میشه ....
»Mrs. Shin ساعت 3:55 عصر روز یکشنبه 24 اردیبهشت 91
عرض سلام و ادب
کماکان به سختی میتونم بیام پای نت،از خونه ی مامان اینا که پارسی بلاگ باز نمیشه!از خونه ی خودمون هم وقتی خانم فاطمه بیدار ه هیچ کاری نمیتونم بکنم!
امروز هم چون رفته بودم دندون پزشکی دخترکم پیش مامان جونش مونده بود و الان هم هنوز با هم دیگه مشغولن:)))
3تایی مون سرما خوردیم .... از همه بدتر واسه خانم فاطمه ست که بچه م همه ش بینی ش کیپ ه و عطسه و سرفه هم میکنه دکترش گفت فعلاً نیازی به آنتی بیوتیک نیست!
پریشب از ساعت 2 شب تا 6 صبح دخترکم فقط سخنرانی فصیح میفرمود و من و باباش هم در خماری کامل در حال شنیدن بودیم:))
دیروز گفتم ببینم میام پای نت چقدر میشه هزینه اینترنتش!یهوووووووووووو گفت 35000 تومن هزینه GPRS واسه 2 هفته!خوب شد زنگ زدم پرسیدم وگرنه آخر برج باید 200 تومن پول اینرنت میدادم!
جینگول مامان مرتب یه آواهایی از خودش میسازه که میشه ماما و بابا و ما دوتا هی کیف میکنیم هرچند خودمون میدونیم که منظورش مامان و بابا نیست اما خب مامان باباها با همینا خوشن دیگه:)
دخترکم داره غر غر میکنه برم که الان مامانم هم صداش در میاد!اگه شد بازم میام
در پناه حق
»Mrs. Shin ساعت 1:57 عصر روز سه شنبه 19 اردیبهشت 91
»Mrs. Shin ساعت 5:8 عصر روز شنبه 16 اردیبهشت 91
دیروز ظهر رفتیم دیدن مامان آقای همسر که از کربلا اومده بودن،هی سر ناهار اصرار که به جوجه ی من یه کم کباب برگ بدن!!!!!!کلی مقاومت کردم و نذاشتم ...
عصری رفتیم مجلس ختم بابای دوستم بنده خدا مامانش چند سال قبل فوت کرده بود و باباش هم خیلی یهویی پریروز ... وای اصلاً دوست ندارم فکر کنم یه روزی بابام رو از دست بدم....
بعد از ختم رفتیم خونه ی بابا اینا،ما داشتیم میوه میخوردیم که بابا گفت یه کم به خانم فاطمه سیب بده!من گفتم پدر من خطرناکه گوش نکرد که نکرد!!!
یهو دیدم بچه م کله پا شده!!!!نگو یه تیکه از سیب چسبیده به ته گلوش ...من مردم و زنده شدم!بابام هم حسابی هول شده بود هرچند میخواست به روی خودش نیاره ...
شب موقع شام بهش یه جوجه کوچولو دادم که تهش سوت داشت یهو آقای همسر دید وقتی فشارش میده سوتش نمیزنه،خانم فاطمه هم قیافه ش رو یه جوری کرده بود که انگار یه چیزی پریده توی گلوش!یهو گفتم نکنه توی دهن خانم فاطمهب اشه!بابام پرید دست کرد توی دهنش گفت چیزی نیست،اما من هنوز استرس داشتم بعد از 3-4 دقیقه که بابام هزار بار دستش رو کرده بود توی دهن جینگول من و هی میگفت چیزی نیست دیدم سوت رفته توی خود اسباب بازی!
وای خدایا چقدر بچه بزرگ کردن سختههههههههههههههههههههه،من دیروز هزار بار نصفه جون شدم ....
خدایا!خودت مراقب این کوچولوهای ما باش ما عمیقاً بی عرضه هستیم!!!
»Mrs. Shin ساعت 4:51 عصر روز شنبه 16 اردیبهشت 91
سلام
علی الحساب بزرگترین مشکلم وقتی با خانم فاطمه تنهام خوابوندنشه!از ساعت 2 خوابش میومد الان بعد از یه ربع گریه کردن خوابش برد بالاخره!نمیدونم مامانای دیگه بچه هاشون رو چه جوری میخوابونن اما خانم فاطمه زیادی بهم وابسته شده، شبا -مخصوصا ًاوایلش که هنوز خوابش سنگین نیست- مطمئنم شیرش رو خورده و سیر ه،آقای همسر تا بلند میشه و میذارتش روی پاش گریه ش میره به آسمون و هی به من نگاه میکنه هی گریه ش بلندتر میشه و آخر سر مجبورم بغلش کنم تا میاد بغلم میخوابه!قبلنا میشد یه نیم ساعت گذاشت خونه مامانم اینا و برم به کارم برسم اما حالا از وقتی از خونه میرم بیرون مامانم میگه نق میزنه تا تو برگردی!نمیدونم به خاطر این موقعیت سنی شه تا از حالا وابستگی بیش از حد پیدا شده!
غصه م شده 3 شنبه چه جوری برم دندون پزشکی!یه بار هم کنسل کردم یحتمل پانسمان دندونم این دفعه میریزه!!!
فعلاً دسترسی م به نت با همون موبایله غیر از یه وقتایی مثل الن که نی نی گوگولی رو خوابونده باشم و توی این نیم ساعت تا بیدار شدنش که نه غذا خوردم نه نماز خوندم و یه عالمه کار تبلنبار شده دارم بیام پای نت!
راستی با تاخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر زیاد روز معلم بر همه اونایی که حق معلمی و استادی به گردنم داشتن،تبریک میگم که این کوچکترین کار ه!
»Mrs. Shin ساعت 3:37 عصر روز شنبه 16 اردیبهشت 91
سلاااااااااااااااام
یعنی اینقدر دختر نمیذاره 2 دقیقه مال خودم باشم
این دفعه سومه که میام توی قسمت مدیریت که چیزی بنویسم که جینگول بیدار میشه و نصفه میمونه!!!
2-3 روز قبل رفتیم واسه خانم فاطمه چند تیکه اسباب بازی خریدیم و یه تاب که چون بارفیکسش برای چارچوب درمون بزرگ بود بردیم خونه ی بابا اینا وصلش کردیم،حسابی ذوق میکنه وقتی میذاریمش تووش اما خطرناکه برای تنهایی سوار شدن!
یه چندتا کتاب هم خریدیم که 2تاش بی نهاااااااااااااااااااااااااایت مزخرف بود! اینقدر که خودمون-من و آقای همسر-تصمیم گرفتیم بریم شاعر بشیم:))))
2شنبه ای رفتیم پیش عمه جون خانم فاطمه که تنها بود،کلی با هم روپولی بازی کردیم!اون خانم فاطمه رو میگرفت من تاس میریختم و بازی میکردم باز من میگرفتمش و اون نبازی میکرد و این روند ادامه داشت به پت و مت گفتیم زرشــــــــــــــــــــــــــــــــــــک:دی
همون روز، نینی گل گلیم یه نیم ساعت خوابید و من در یک اقدام ییهویی پریدم رفتم موهام رو کوتاه کردم!یه چیزی تو مایه های یه مکعب 50 سانتی مو از سرم کم شد اما هنوز این جینگول موهام رو میکشه! توی آرایشگاه خانمه ازم پرسید اسم د خترت چیه منم گفتم فاطمه،خانمه گفت صداش کنید "خانم فاطمه"!اینقدر دوست دارم وقتی از اطرافیان میشنوم یکی دیگه هم به بچه ش میگه "خانم فاطمه"!
پریشب لبم رو گذاشته بودم روی لپ خانم فاطمه و هی ماچش میکردم:)) یهو لبش رو گذاشت روی لپم و لپم خیس شد!اینقـــــــــــــــــــــــــــدر ذوق کردم که نگوووو ...رسماً با همین کاراش خرمون میکنه:دی
یادم نیست چند شنبه بود اما توی این هفته یه روز از بیرون اومده بودیم گذاشتمش روی تختش تا برم لباسم رو عوش کنم اومدم دیدم وان یکاد ش روی لباسش نیست!بعد دیدم با فاطه ی چند سانتی متری سنجاقش باز شده و افتاده کنارش!اگه بچه م اونو میخورد چی ......... واقعا ًفقط خدا محافظ این کوچولوهاست....
آخ باااااااااااااااازم بیدار شد ....جواب کامنت و بقیه حرفا باشه واسه بعد
»Mrs. Shin ساعت 4:58 عصر روز پنج شنبه 14 اردیبهشت 91
زنگ زدم به آقای همسر میگم باهام حرف بزن
یه عالمه هم خودم خزعبلات سر هم کردم که فقط وقتم بگذره
بعد یه عالمه حرف زدن به ساعت نگاه میکنم میبینم تازه یه ربع گذشته
یاد اون روزای اول بخیر میشستیم پای تلفن ساعتها میگذشت و نمیفهمیدیم:))
»Mrs. Shin ساعت 11:36 صبح روز دوشنبه 11 اردیبهشت 91
عرض سلام و ادب
از اینکه کمتر میام پوزش!
این روزا چون خانم فاطمه همه ش در حال غلت زدنه و وقتی به پشت بر میگرده شروع میکنه گریه کردن اصلاً نمیتونم بیام سرکامپیوتر!
البته با موبایل به کارام میرسم!فقط نمیدونم چقدر آخر سر پولش میاد!
تنها مشکلی که با موبال دارم اینه که نمیتونم وبلاگم رو آپدیت کنم ... اگه کسی راهی به ذهنش میرسه ممنون میشم.
این روزا خیلی زود شب میشه، صبح دخترکم دیگه از 7-8 بیداره ... حالا تصور کنید یه مامان خوابالو که همه ش میخواد دخترش رو بخوابونه چه حالی داره اون وقت صبح!به زور دیگه 10-11 میخوابه و منم از فرصت استفاده میکنم و میخوابم کنارش
اینم که الان بیدارم واسه اینه که از 4 صبح 2 سری خواب وحشتناااااااااااااک دیدم و بعد اون اصلاً نمیتونم بخوابم مخصوصاً الان که آقای همسر نیست که بیدارم کنه ....
حدودای 12-1 مادر و دختر لباس میپوشیم و سوار کالسکه میشه خانم خانما و بنده میبرمش خونه ی مامان جونش!
اونجا ناهار رو دور هم میخوریم و .... بابای نینی میاد اونجا و بعد 3 تایی بر میگردیم خونه!
البته این وسط کلی تغییرات میتونه رخ بده مثل دیشب که بابام و آقای همسر رفتن بیرون و تا برگردن شد ساعت 9.5 فلذا ما شام هم تلپ شدیم اونجا!!!!
دخترکم چند روزه یاد گرفته علاوه بر دستاش و هر چی که دم دستشه بکنه توی دهنش،پاهاش رو هم میبره توی دهنش!و چنان مکی شست پاش رو میزنه که فکر میکنی از قحطی اومده:)))
پریروز دخترکم رو بردم دکتر واسه چکاپ،دکتر میگه دخترت خیلی زورگوئه!!!بیدار که میشه اول دور و ور رو نگاه میکنه کافیه چشمش بهم بیوفته اونوخ شروع میکنه بلن بلند جیغ کشیدن که یعنی بیا و منو بغل کن!!!
خیلی حرف داشتم واسه گفتن اما اینقدر خسته م که ذهنم کاملا ًتعطیل شده
دعاکنید دوباره این کابوسای لعنتی دست از سرم بردارن،دیگه رووم همنمیشه به کسی بگم دوباره شروع شدن اون کابوسا .... توی این همه بی خوابی فرار کنی از خوابیدن خیلی سخته .....
»Mrs. Shin ساعت 10:8 صبح روز دوشنبه 11 اردیبهشت 91
صحنه محشر همه پا بست توست
اختیار نار وجنت دست توست
مهر تو روز قیامت هست ماست
ریشه های چادرت در دست ماست
روز محشر کار ما با فاطمه (س)است
نقش پیشانی ما با فاطمه (س)است
از کرامت بر جبین ما همه
ثبت کن هذا محب الفاطمه (س)
»Mrs. Shin ساعت 9:0 عصر روز سه شنبه 5 اردیبهشت 91