سلام
باورم نمیشه داره میشه 2 هفته ه من کاملاً از اینجا بی خبرم!الان اومدم کامنتها رو دیدم!
وجدان کاری میدونید چیه؟همون باعث میشه که نیام پای نت با اینکه کامپیوتر همیشه جلوم روشنه!امیدوارم تا هفته ی بعد این وجدان کاری از بین بره:دی
3 روزه میام یه شرکت ... کار خاصم همکاری توی 2 تا پروزه است کار غیر خاص هم که الی ماشالله! اما راضیم!!!
روزی که اولین مصاحبه رو داشتم اینجا، آخر سر آقاهه برگشت گفت میدونید بزرگترین نقطه ی قوت شما چیه؟منم شاد و شنگول گفتم چیه؟ گفت اعتماد بنفستون((((((((((((:
عرض کنم خدمت همه ی دوستان که دیروز بالاخره شب سرمون رو جایی گذاشتیم که اسمش بود خونه ی خودمون!هرچند هیچ خبری از فرش و مبل و تلویزیون و ... نبود!انشالله تا آخر هفته وسایلمون رو منتقل میکنیم!هر بار که میرم خونه ی قبلیمون بعدش دل درد میگیرم(دیروز اینو کشف کردم)((((((((((((:
یه امار باحال هم بهتون بدم برای خرابی یه خونه دادگاه فقط 100 میلیون تومن گفته باید بدن!که سهم ما میشه 23 میلیون تومن حالا شما بقیه عدد رقم ها رو حساب کنید!(دیدید اون ساختمونه که سعادت آباد خراب شده بود؟؟)
فعلاًوجدانم میگه از اینجا کارهای شخصی انجام ندم حالا تا وجدانم رو ادم کنم اجازه بدین جواب کامنتها رو ندم!البته اگه بتونم تا هفته ی دیگه کامی جون رو برپا کنم زودتر میام پیشتون
چقدر حرف واسه گفتن داشتما!!!!!!!!!!!!!
یه چیز دیگه
توی این 10-12 روز یه محبتهایی رو چشیدم که ناب ِ ناب ِ ناب بود!خدا دیگه داره واسه ما اند مرام میذاره ....
تا دیداری دیگر بدرود (حالا گریه نکنید باز سر و کله م پیدا میشه)
در پناه حق
نوشته شده در چهارشنبه 12/4/1387ساعت 2:6 عصر  توسط ...
نظرات دیگران()
ابوی یه بنده خدایی به رحمت خدا میره،مجلس ختمش رفقاش میان بهش تسلیت میگن.بنده خدا خیلی احساساتی میشه.میگه بخدا خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی زحمت کشیدین تشریف آوردین،شرمنده کردین.انشالله ختم پدرتون جبران میکنم!!!
به من هم این چند روز زیادی محبت کردین،ذوق زده شدم!بترسید از اینکه از این دعاها در حقتون کنم.
مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی همه جوره برای همه محبتهاتون...
میدونید که من کلاً روحیهم خوبه!
درضمن باخانمان نه بیخانمان دوستان عزیز!!!
بیوتن میخوانیم،میخوابیم،غذا میخوریم،بیرون میرویم،حرف میزنیم،ماه میبینیم ...
خدا وکیلی از اون روز همه ش دارم فکر میکنم خدا چهجوری بهمون حال داده ...درسته شُکش شدید بوده اما همین که همه سالمند یعنی یه دنیا لطف ...امروز داشتم همهش به مکالمههای اخیر من و مامانم فکر میکردم!باورم نمیشه در 3 ثانیه همه چیز بهم بریزه!!!امان از اون ساعت آخر و زلزله ....
دعایتان برسد این روزها،لازمش داریم
یا حیّ(هنوز هم گفتنش آرامشی میبخشد بینهایت)
نوشته شده در یکشنبه 2/4/1387ساعت 1:21 صبح  توسط ...
نظرات دیگران()
عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی مینهم مرغی به دامی میزنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم
تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی میزنم
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی میکشم فال دوامی میزنم
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
این آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم
با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم
در مجلس روحانیان گه گاه جامی میزنم
فال دیشب زیر نور ماه!
نوشته شده در یکشنبه 2/4/1387ساعت 1:0 صبح  توسط ...
نظرات دیگران()
بعضی وقتها
تمام حرفها
خلاصه میشود
در یک نگاه!
چقدر خسته بود نگاهت پدر
چقدر پر تنش؛
حتی لبخندت که میخواست آرامشم دهد
هستیم را به نیستی میکشاند.
کاش میتوانستم
حتی اندکی
از این خستگی را
-عاشقانه-
در پس خندههایم
پنهان کنم
شکر که هستی ....
نوشته شده در شنبه 1/4/1387ساعت 1:53 صبح  توسط ...
نظرات دیگران()
از قدیم گفتن آدم از یه لحظه بعدش هم بی خبر ه
اما گاهی وقتا خدا از اون بالا براش یه نشونی میفرسته
تا بهش بگه بدو تا دیر نشده!!!
پ.ن. خودم خوبم!اما یه کم اوضاع بیریخت شده!
نجمه میگه میشه حتی از این اتفاق یه طنز نوشت!مثلاً اینکه شاید امشب ما رو «در شهر» نشون بده!!!!و میشه یه عالمه وقت به این جمله خندید!!!
شارژر ندارم!گوشیم هم خاموش شده از بی شارژی!یه گوشی بدون شارژر صابخونه بهم داده که هر مسیج با اون ده دقیقه نوشتنش طول میکشه(دیشب کلی باهاش ور رفتیم تا یاد گرفتیم استفاده ش رو)!!!شرمنده م که جواب مسیج نمیدم!
تا وقتی اینجام اینترنت دارم اما بعدش رو نمیدونم!!!
جواب کامنت هم باشه طلبتون،انصافاًحسش نیست!!!تنها کار مفیدم از صبح دیدن فیلم سروناز بود اونم با یک عدد استامینوفن!
یا حــــــــــــــــــــیّ (عجب آرامشی میده به آدم این کلمه،الآن)
خدایا هر چی فکر میکنم این لطفی که کردی، شکرش خیلی سنگینتر از توانمونه ...
نوشته شده در جمعه 31/3/1387ساعت 5:35 عصر  توسط ...
نظرات دیگران()
بعضی وقتها
بودن
کنار
بعضی
آدمها
هیچ دغدغه ای
برات
باقی
نمیذاره
...
پ.ن. با هم میشینیم و به یه عالمه اتفاق میخندیم!!!!حتی همون اتفاقهایی که فکر کردنشون استرس میده ....
شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
(صابخونه کنارم نیست که بخونه)
نوشته شده در جمعه 31/3/1387ساعت 1:48 صبح  توسط ...
نظرات دیگران()
دیشب خواب شیرینی دیدم، شیرینتر از عسل ...
به کل فراموش کرده بودمش
یهو یه عزیزی گفت «خاک ...»
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه لذتی داشت
کاش میشد هرگز از اون خواب بیدار نشد ...
امروز تولد دلارام کوچولوئه! یادت که نرفته ....
(وقتی که با توایم غمی در بساط نیست ...لازم باشه هزار بار میگم)
یا علی
نوشته شده در پنجشنبه 30/3/1387ساعت 1:27 عصر  توسط ...
نظرات دیگران()
گر می فروش حاجت رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پربلا کند
حقا کز این غمان برسد مژده امان
گر سالکی به عهد امانت وفا کند
گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
در کارخانهای که ره عقل و فضل نیست
فهم ضعیف رای فضولی چرا کند
مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد
وان کو نه این ترانه سراید خطا کند
ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند
خدا خیر بده ریدر را آن هم از نوع گوگل!
دلمان خواست حذف کنیم آن دو پست را!
هرچند خوانده شده باشد!!!!
یا حیّ
نوشته شده در چهارشنبه 29/3/1387ساعت 9:16 عصر  توسط ...
نظرات دیگران()