سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل



به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل






درباره نویسنده
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
...[1050]
ما زیر هیچ درختی ننشستیم،هیچ سیبی روی سرمان نیفتاد؛ما گوشه‏ای خلوت،برایمان کافی بود تا جاذبه را کشف کنیم

لوگوی وبلاگ
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل


موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
آمار بازدید
بازدید کل :90887
بازدید امروز : 26
 RSS 

   


خانم فاطمه یواش یواش داره میشه 2ماهش ...


تغییراتش اینقدر چشمگیر ه که باورم نمیشه این همون کوچولوی 2 ماهه قبله که هیچ کاری بلد نبود بکنه


الان به نور و صدا واکنش نشون میده


صداهای آشنا رو میشناسه


موقع شیر خوردن حسابی بازیگوش شده، اگه همه جا خاموش باشه و یه جایی چراغ روشن باشه همه ی حواسش اونجاست


اسباب بازی جدیدش شده قوطی داروی من که هم بزرگه و هم رنگش مشکی و سیاهه و وقتی تکونش میدم کلی میخنده برام


دیشب واسه اولین بار من و باباش بردیمش حموم ،قبلنا میبردیم اما سرش رو نمیشستیم اما دیشب دیگه کله ی بچه م بو قورمه سبزی گرفته بود و مجبور شدیم بشوریم،تا حالا بابام مسئولش بود:))


باباش براش حکم دیازپام رو داره! دیشب 1 ساعت سعی کردم بخوابونمش نشد تا باباش گذاشت روی پاش خوابیـــــــــــــــــــــــــــــد تا 4 صبح


از صدای جیغ زدنش نگم که وحشتناکه


شنیده بودم میگفتن گوش آدم زنگ میزنه اما تا حالا توی موقعیتش نبودم اما وقتی گریه میکنه و بهش محل نمیدم یهو یه جیغایی میزنه که همه محل میفهمن بعدشم هق هق میکنه و یه جوری خودش رو لوس میکنه انگار که بهش ظلم کردی!!!


برم که داره دستش رو توی حلقش میکنه و یهو شاید بالا بیاره!فسقلی پستونک نمیگیره اما به جاش دست خور حرفه ای شده:دی



»Mrs. Shin ساعت 2:14 عصر روز پنج شنبه 6 بهمن 90

جمعه ای با دخترکمون رفتیم بهشت زهرا ...


شکر خدا دخترم مثل بقیه نی نی ها عاشق ماشین سواریه و تا سوار ماشین میشه خوابش میبره ...


یه بنده خدایی گفت،وای بچه رو بردید بهشت زهرا،حالا شب خوابش نمیبره که! اما شکرخدا راحت خوابید ...


این روزا هم ما، هم خانم فاطمه برنامه های خوابمون منظم تر شده


وسطای شب اگه کم بیارم میسپارمش دست آقای همسر که خودش یه کاریش بکنه


البته در صورتی که سیر باشه و جاش تمیز باشه و ...


آقای همسر هم متخصص خوابوندن بچه روی پا شده، هرچی میگم اینقدر این بچه رو تکون نده دل و روده ش میریزه بهم میگه باید بخوابه دیگه :دی


دیروز ساعت 1 یه بنده خدایی زنگ زد که میاید ساعت 3.5 بریم مشهد با قطار


یک ربع طول کشید تا تصمیم بگیریم


همه ش هم دلنگرانی م خانم فاطمه بود که مشهد هم سرد ه و هم شلوغ و دست تنها نمیشه کاری کرد


از طرفی قطار غیر قابل پیش بینی ه


اما همه ش میگفتم نکنه دعوت نشدیم و اینا همه ش بهونه ست ...


بالاخره گفتیم نمیایم


قبلنا که نی نی نبود تا یه جایی جور میشد زود میرفتیم اما حالا باید هزار تا بالا و پایین کنی


انشالله اونایی که مشهدن نایب الزیاره مون باشن


التماس دعا



»Mrs. Shin ساعت 1:18 عصر روز دوشنبه 3 بهمن 90

دیشب دخترکم از 8 شب خمیازه میکشید و من و آقای همسر هم کلی خوشحال که امشب خانم فاطمه زود میخوابه


نشون به اون نشون که تا 4.5 بیدار بود نه گریه میکرد نه مشکلی داشت،فقط خانم دوست نداشت بخوابه با اینکه روزش هم درست و سحابی نخوابیده بود!!!!


دیگه 4.5 احساس کردم بدنم داره لمس میشه دراز کشیدم دخترکم رو هم گذاشتم کنارم،گفتم تا هر وقت دلت میخواد شیر بخور که مامان خوابه خوابه!


یه 2-3 باری با صداش بلند شدم و ....


اما دیگه نفهمیدم چی شد تا آقای همسر که واسه نماز بلند شده بود بهم گفت ببین نفس میکشه یا نه!


سکته کردم با این حرفش اما خب مشکلی نبود


میگم این چه جور حرف زدنه میگه آخه پتو افتاده بود روی صورتش ....


کلی از دست خودم عصبانی بودم واسه این کارم اما واقعاً نمیتونستم دیگه بیدار بمونم ....


همه ش میگم الله خیر حافظ و هو الرحمن الرحمین



»Mrs. Shin ساعت 6:30 عصر روز پنج شنبه 29 دی 90

دخترک 51 روزهم میخنده برام


به صداهای اطرافش واکنش نشون میده


بعضی رنگها رو دنبال میکنه


خیلی دوست داشتنیه حتی 2-3 نصفه شب که دیگه همه مون با هم داریم از خستگی میمیریم فقط کافیه یه لبخند بزنه و دلمون رو ببره


اربعین با دخترکم رفتیم حرم حضرت عبدالعظیم البته حرم خیلی شلوغ بود و ما رفتیم توی مصلی و فقط یه زیارت نامه ی مختصر خوندیم، یادتون بودیم


10 روز قبل رفتیم دکتر واسه چکاب،این فسقلی خودش رو کشت اینقدر گریه کرد


منم یهو پا به پاش گریه کردم


دکتر به مامانم گفت به جای اینکه به فکر بچه باشید به فکر مامانش باشید:)))))))))))))


واسه همین 3-4 روز میرم اونجا 34 روز خونه ی خودمون میمونم ...


امیدوارم شب بیداریها زودتر سر و سامون بگیره که یه کم زندگیم بیوفته روی غلطک


همه ش وقتی توی اوج خستگی م از خدا میخوام یه وقت ناشکری نکنم که هدیه ی بزرگی بهمون داده ...


ممنون از همه ی راهنماییها ....


من خودم فکر میکنم دخترم فقط یه مشکل بزرگ داره اونم اینه که چون کم میخوابه همه ش کسله و غر میزنه و وقتی به اوجش میرسه این خستگی شروع میکنه به گریه ....  البته باید کم خوابی ش حل بشه که دارم روشهای مختلف رو امتحان میکنم


یه بار میبرمش حموم 3-4 ساعت بیداره یه بار مثل دیروز بعد از حموم از 6 عصر خوابید تا 10 شب و همین باعث شد 12 شب تا 4 هم بخوابه البته بعدش دیگه خواب عمیق نداشت تا چند دقیقه قبل،که البته همون هم غنیمتیه



»Mrs. Shin ساعت 11:42 صبح روز چهارشنبه 28 دی 90

دخترکم 2 روز ه که باز خوابش خیلی بهم ریخته شده


نیم ساعت میخوابه بیدار میشه


پریشب با آقای همسر جفتمون بیدار بودیم بعضی وقتها من از خستگی بیهوش میدشم بعضی وقتها اون


اما دیشب دیگه همه ش خودم بالای سرش بودم


صبح وقتی خوابید و بعد از نیم ساعت شروع کرد به گریه کردن منم پا به پاش گریه کردم :)))


برم که باز بیدار شد فسقلی ...



»Mrs. Shin ساعت 1:34 عصر روز چهارشنبه 14 دی 90

6 آذر بود که دکتر بهم گفت دیگه جایز نیست منتظر بمونی،42 هفته ت هم پر شده شاید خطر داشته باشه واسه بچه


همین یه جمله بس بود که تصمیم بگیرم بی خیال 2 هفته صبر کردنم باشم و تن بدم به سزارین


خیلی شب بدی بود ... احساس بدی داشتم من میتونستم دخترکم رو روز عید غدیر دنیا بیارم اما ... همه ش به خودم تلقین میکردم که حتما ًیه خیری هست!


خیری هست در رفتن دکترت و گشتن دنبال دکتر جدید و بیمارستان و ... و حالا هم حتماً سزارین!


حدودای 11 شب آقای همسر خوابید،منم رفتم دوش گرفتم و اومدم پای نت و ...


تازه خوابم برده بود که دردهای عجیبی پیدا کردم،بلند شدم دیدم تازه 4 صبحه


5.5 آقای همسر رو صدا زدم که بیا بریم بیمارستان من درد دارم ...


(بیمارستان اون ور خیابونمون بود)


بهم گفتن این لباسها رو بپوش و ... (یه سری مقدمات قبل عمل)


گفتم درد دارم گفتن شاید از استرس ه!منم زدم به حساب استرس،دلم میخواست زودتر دخترکم رو ببینم و تحمل نداشتم تازه دردهای طبیعی شروع شده باشند!


چون بیمارستانی بود که بابام سالهاست اونجاست خیلی تحویلمون میگرفتند و این یکی از خیریتهایی بود که هفته آخر دکترم رفت مسافرت!


آماده شده بودم برم اتاق عمل که گفتم میخوام همسرم رو ببینم ... کلی قیافه ی خندون به خودم گرفتم اما وقتی دیدمش نمیدونم چرا گریه م گرفت! مامانم هم اومد و همه با هم رفتیم سمت اتاق عمل ...


هرچی گشتم بابام نبود، اما دیدم دم اتاق عمل منتظرمه


رفتم داخل اتاق، گفتن دختر فلانی ه و همه احوال پرسی و ...


خیلی سرد بود اما خنده از روی لبم نمیرفت کنار ...


دکتر بی هوشی گفت بی حسی یا بی هوشی؟!گفتم میخوام دخترم رو ببینم بیحسی بهتر ه!


 یه بار 2 بار 3 بار بالاخره دفعه ی چهارم تونست بی حسم کنه،وای که هر بار اون سوزن رو میکرد توی کمرم درد تا عمق وجودم میرفت ...


با همه صحبت میکردم، و مرتب دوست داشتم بپرسم اون طرف پرده چه خبره و حدس میزدم الان داره چه اتفاقی میوفته


یه لحظه یه طعم تلخی اومد توی دهنم و با تکونهای شدید و میدونستم لحظه ی دیدار نزدیک است ...


صدای گریه ش ..............................


تمام دردهای بی حسی می ارزید به اون لحظه


گیر داده بودم که بچه م رو زود بهم بدید


گفتن باید تمیزش کنیم بعد


بالاخره بعد از 2 دقیقه صورت دخترکم رو گذاشتن کنار صورتم -دستهام بسته بود-


میتونم بگم یکی از قشنگترین لحظات زندگیم بود ... همینجوری اشکام میومد و با دخترکم حرف میزدم


دکتر کارش رو داشت انجام میداد،بهم گفتن بعد از عمل بهت خواب اور بزنیم بخوابی چند ساعت!منم چشم سفیدی کردم و گفتم نه!میخوام وقتی میرم بیرون سرحال باشم ...


تمام بدنم از سرما میلرزید ...هی توی سرم آمپول میزدن اما لرزشم تموم شدنی نبود!بردنم توی ریکاوری و 2 تا پتو انداختن رووم ... صدای بابا رو میشنیدم که داشت اجازه میگرفت از پشت در باهام صحبت کنه و بعدش هم صدای آقای همسر اومد ...


از ریکاوری که اوردنم بیرون همه بهم تبریک گفتن .... هرکی یه چیزی از دخترک بهم میگفت ... یکی موهاش یکی جیغاش ...


منو بردن بخش و بعد از چند دقیقه خانم کوچولو آوردن و گذاشتن بغلم که شیر بدم


وااااااااااااااای چقدر کوچولو بود... من باید با این موجود کوچولو چی کار میکردم؟؟؟


کم کم فک و فامیل هم اومدن ....


برم که دخترکم داره گریه میکنه ....بقیه خاطرات باشه واسه بعد اگه عمری بود



»Mrs. Shin ساعت 12:39 عصر روز دوشنبه 12 دی 90


علی الحساب اینو داشته باشید تا بعد!



»Mrs. Shin ساعت 12:2 عصر روز دوشنبه 12 دی 90

گل دخترم از 9 صبح بغلمه


خوابه اما میذارمش زمین گریه میکنه منم با دست چپ دارم تایپ میکنم


استعدادهام دارن شکوفا میشن :))))))


ساعت 11 زنگ زدم مامانم که بیا لااقل برم دست به آب و یه چیزی بخورم،باز خدا رو شکر نزدیکیم همون یه ربع بودن مامان هم غنیمته


من محبتهای مامان بزرگ و بابا بزرگم خیلی یادم نیست اما مامان و بابام رسماَ عاشق این فسقلی ن!دیشب اومدن اینجا -هر کدومشون جدا جدا- که دلمون واسه خانم فاطمه تنگ شده بیاید خونه مون دوباره:))


بابام هم اومده 2 ساعت باهاش حرف زده و بعد هم بردش حموم


دخترکم حسابی هم لوس شده و هم به قول بقیه بغلی!


خیلی سخته با دست چپ تایپ کردن


میخواستم جواب کامنتها رو بدم اما الان خیلی سخته


دعامون کنید



»Mrs. Shin ساعت 1:32 عصر روز یکشنبه 11 دی 90

لبخند رضایت میاد توی صورتم


وقتی لباسم خیس از شیر میشه ...



»Mrs. Shin ساعت 12:46 عصر روز شنبه 10 دی 90

سلام


بالاخره 5 شنبه برگشتیم خونه


البته چون آقای همسر جمعه خونه بود خیلی سخت نگذشت فقط شبش جفتمون داشتیم واسه 1 ساعت خواب هلاک میشدیم


حالا امروز اولین روز "تنها در خانه" ست!


دخترکم شیر خورد و جاش تمیز ه و داره چرت خرگوشی میزنه یعنی هر چند دقیقه بیدار میشه و یه کم تکونش میدم توی تختش دوباره میخوابه


بچه داری خیلی سخت تر از اونی بود که فکر میکردم اما یواش یواش داریم با هم کنار میایم ...


همه میگن 40 روز که بگذره یهو بچه از این رو به اون رو میشه البته بعضی چیزاش نسبت به اول بدتر شده!


دو شبه که تا 3 بیدار ه!


برم که بیدار شد



»Mrs. Shin ساعت 10:31 صبح روز شنبه 10 دی 90